X
تبلیغات
رایتل

راه نرفته

پیر مرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم
نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
درود بر این عشق
چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:02 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله درود بهش اگه ما بودیم سمتشم نمیرفتیم چون اون ما رو نمیشناسه
ولی اگه من بودم می رفتم
پنج‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام.خوشحال میشم به من هم سر بزنی
ممنون
جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:21 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سر میزنم لینکتونم میکنمok
چه داستان جالبی.................خوش به حال اون پیر زنه............چه مرد با مرامی..............................
شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:27 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره خوش به حالش
میتونم ازت راجع به هک بپرسم..............و ازت راهنمایی بگیرم؟
شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:29 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
okولی واسه چی میخوای
بله
یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:15 ب.ظ
امتیاز: 0 0