X
تبلیغات
رایتل

راه نرفته

نجات

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق اثری نداشت و ...

سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند


افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت


منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام .من یه چند وقت نیومدم توی وبلاگتون چه تغییرو تحولی دادید بابا ایول خیلی باحال شده راستی خوب نیست ادم جواب کسایی رو که تو وبش نظر میدن نده جناب اقای بامعرفت!!!
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:57 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیگه دیگه ما اینیم

ببخشید من به خواطر این که دوستان زحمت نکشن واسه دیدن جواب نظر خودشون جوابشونو تو وبلاگ خودشون میدم شما بیشتر
بخاطر داشتن این وبلاگ بهت تبریک میگم
هم اومدم اینجا هم با افتخار لینکت کردم.
بازم به من سر بزن که منتظرتم
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:01 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون

بازم ممنون من لینکتون کردم

چشم شما اپ کن ما میام
اوهوووم
خیلی خووووب عالی بود
خوشم اومد
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:58 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:


ممنون که سر زدی باز بیا
سلام
عالی بود
سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:57 ب.ظ
امتیاز: 0 0