سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی
سلام .من یه چند وقت نیومدم توی وبلاگتون چه تغییرو تحولی دادید بابا ایول خیلی باحال شده راستی خوب نیست ادم جواب کسایی رو که تو وبش نظر میدن نده
جناب اقای بامعرفت!!!
دیگه دیگه ما اینیم
شما بیشتر
ببخشید من به خواطر این که دوستان زحمت نکشن واسه دیدن جواب نظر خودشون جوابشونو تو وبلاگ خودشون میدم
بخاطر داشتن این وبلاگ بهت تبریک میگم
هم اومدم اینجا هم با افتخار لینکت کردم.
بازم به من سر بزن که منتظرتم
ممنون
بازم ممنون من لینکتون کردم
چشم شما اپ کن ما میام
اوهوووم
خوشم اومد
خیلی خووووب عالی بود
ممنون که سر زدی باز بیا
سلام
عالی بود