X
تبلیغات
رایتل

راه نرفته

مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.


نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمله تاثیر گذاری بود
چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:01 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
yes
tanks
سلام من شمارا لینک کردم شماهم من را بلینکید
پنج‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:01 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما اقا محمد چرا نلینکمت میلینکم
mareke bud
پنج‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:26 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون