X
تبلیغات
رایتل

راه نرفته

مرد جوان

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
خدایا به بزرگیت شکــــــر
به مهربــونـیــت شکـــــر
به کَــــرَمِـــــت شکـــــــر
سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:46 ب.ظ
امتیاز: 0 0
خیلی جالب بود.......

و خداوند در همین نزدیکی ست.............
سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:27 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام داداش گل من
ببخشید سر نمیزنم
ایشالله آپ میکنیم
آپ کردم خبرت میکنم
چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390 ساعت 02:57 ب.ظ
امتیاز: 0 0
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند
ای تک ستاره بهشت :حسرت به دلمان نگذار
السلام علیک یا صاحب الزمان .
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:03 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام چقدر جالب بود
قربون خداوند برم
جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
با وبت خیلی حال میکنم ایول داری
شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:30 ب.ظ
امتیاز: 0 0